|
|
|
|
|
1. اين فيلم كه فعلا انتظاري براي پخش قسمت بعدي آن تعريف نشده است، همين 90 دقيقه بود و تنها قرار است تكراري در قالب 3 تا 30 دقيقه داشته باشد. آنها كه دوست دارند آن را ببينند، ميتوانند از حالا به مدت 1 ماه به نسخه وبي اين مستند در www.iransima.ir مراجعه كنند. با داشتن اينترنت پرسرعت تماشاي آن ساده ميشود. سروشسيما هم سفارشهاي تلفني را ميگيرد (22881860) و كپي ديجيتال كار را به آدرس درخواستي تحويل ميدهد. همين حالا كه به وبسايت ايران سيما رجوع كردم ديدم 157 بار نسخه آنلاين مستند ذهن برتر ديده شده است. 2. تهيهكننده و كارگردان اين فيلم، آقاي بهروز مفيد است. مديري كه شبكه 5 سيما را راهاندازي كرد و آثار خوبي هم در دوران مديريتش ساخته شد. كارهاي نوگرايانه جالبي هم انجام داده است. مانند حذف مجري از پخش يكي از آنها است. يعني همان كسي كه سالها عادت كرده بوديم اعلام برنامه كند و ميان هر برنامه پخش شده هم نكتهاي و توضيحي بدهد. براي اين كار وسواس و دقت زيادي از ايشان ديدم. وقت و انرژي گذاشتن ايشان براي اين پروژه در مقايسه با سريالها و تلهفيلمهايي كه تهيه ميكنند برايم پرسشبرانگيز بود. در جلسهها ميگفتند كه اين كار برايم «چيز ديگري است» و اين ماندگار بايد باشد... 3. ايده اوليه كار از مستند معروف و پربيننده راز گرفته شد. من هنوز راز را يكبار از اول تا آخر نديدهام! با وجود آن كه چند بار از تلويريون ايران پخش شده است و كتاب و دي وي دي آن هم بازار را پر كرد. تلاش تيم اين بود كه ترجمه فارسي راز با آدمهاي ايراني و قصههاي بومي انجام نشود و شباهتها به آن اثر ديده و شناخته شده هيچ يا كمترين باشد. حالا شباهت دارد و بخشهايي از كار نمود بسيار متفاوت از راز نداشته است. اين موضوع جاي بحث و نقد دارد كه مجال اين يادداشت نيست. 4. من به دعوت آقاي دكتر عيسي جلالي (مشاور علمي اين پروژه) به تيم طراحي محتواي برنامه دعوت شدم. خود آقاي مفيد در تمام جلسههاي فكري ما حضور داشتند. خانم فريبا خانزاده (نويسنده)، آقاي مهندس حسين انصاري (سرپرست تيم تحقيق) و آقاي علي كدخدازاده (مشاور تحقيقاتي) و گاهي هم ميهمانان موردي در جمع ما بودند. در فاز تحقيق براي نگارش سناريوي كار، با آنها نامشان در زمينه تفكر خلاق مطرح است گفتگوهاي حضوري متعدد شده بود. حتا خانم خانزاده نيز يكي دو گزينه را براي سير داستاني پروژه روي كاغذ آورده بودند. از جمله، ماجرايي كه در مسير سفري با مترو بستر كل رخدادهاي فيلم است. او بارها با حوصله كار را تا رسيدن به سناريوي نهايي بازنويسي كرد. ۵. هدفگيري مخاطب بيننده عام بود. يعني همه مردم. با اين پيشفرض كه حتا از دانش خلاقيت و مفاهيم علمي آن اطلاعات شسته رفتهاي نداشته باشند. به همين دليل از حل مساله كمتر صحبت شد. اما دغدغهاش در جلسهها مطرح بود. از TRIZ هم كه اصلا چيزي نگفتيم! فرض تيم اين بود كه «ميشود خلاقانه فكر كرد و خرجي هم ندارد» ترويج شود. بعد روي اين بستر حرفهاي ديگر را هم بايد و ميشود زد. اين پرسش دغدغه مستمر من است كه خلاق هستيم و باشيم و بشويم كه چه شود؟ اصلا آدمها تكنيكهاي خلاقيت را ميآموزند و آنها را به كار ميگيرند كه بعد از آن چه اتفاقي افتد؟ آيا ايده دادن براي ايده دادن خوب است يا دنبال اين ميگرديم كه با تفكر خلاق، مسالهها را حل كنيم تا خودمان و ديگران آسودهتر و با ذهن سالمتر به زندگي ادامه دهيم؟ آيا خلاق باشيم خوب است چون در برابر موانع متوقفمان نميشويم؟ شما چه پرسشهايي در ذهن داريد؟ آنها كه با ديدن فيلم تبريك گفتند و تحسين كردند دنبال چه بودند و چه يافتند؟ 6. داستانكها از زايشهاي فكري مختلفي آمدند. داستان پسركي كه سكه طلا را كف جوي كثيف در ميآورد از خاطرات خانم مستوره سادات مدرسي گرفته شد. داستان پيرمرد نابينا با روايت پول در آوردن يك گدا از ايميلهاي سرگردان دريافتي از دوستان برآمد. اما در آن تغيير اساسي داديم. داستانك راننده تاكسي و بوتيك لباس و رد پاها هم ساخته شد. داستانك مار و پله با ديدن يكي از عكسهاي آرشيو من متولد شد. قصه ايستگاه اتوبوس را هم خيلي دوست دارم. چيزي شبيه به تصوير ايستگاه اتوبوس بهبوديافته (كه در آن منتظران با زاويه نسبت به خيابان مينشينند) در سنگاپور به ذهنم آمد و اينجا نمود يافت. داستانكها توزيع شدهاند. يعني زمينههاي مختلف يك جريان طبيعي زندگي و حضور هر يك از ما در كوچه و خيابان بستر رخ دادن داستانها هستند. همانطور كه محمدرضا فروتن با يك هديه ساده و متفاوت به جريان فيلم ميآيد و در پايان خودش هم به باور ميتوان خلاق بود ميرسد و در ايستگاه اتوبوس نشانههاي آن را بروز ميدهد. 7. محمدرضا فروتن جايگاهي مشخصي در بازيگري كشور ما دارد. در اين مستند حدود 20 دقيقه بازي دارد. حدود نيمي از اين زمان را هم بدون صدا بازي كرده است. سر فيلمبرداري ميگفت كه به موضوع فيلم و به تلاش براي سلامت فكري مردم باور دارد. حضورش اين نگاه را تاييد ميكند. 8. كليپهاي مياني برنامه در آخرين گامها به پروژه اضافه شدند. خانم فريبا خانزاده نويسنده كار، نمونهاي را در يوتيوب ديده بودند و برايشان جالب بود. ريتم تصويرها و رنگآميزي و موسيقي جذباشن كرده بود. آقاي مفيد هم با تماشاي آن تحت تاثير قرار گرفتند. راجع به آن صحبت كرديم و بخشهايي كه حرف زدن در موردشان دشوار بود يا در صحبتهاي كارشناسان نيامده بود به اين كليپها واگذار شد. چيستي خلاقيت، به چه درد خوردنش و از ميان تكنيكهاي خلاقيت، اسكمپر انتخاب شد. آرشيو تصويرهايم را براي يافتن ايدههاي خلاقانه و مرتبط با هر بخش جوريديم. همكاران آقاي بنيهاشمي در تدوين هم وب را براي ديگر تصويرهاي مرتبط جستجو كردند. 9. كارشناسان مختلف از نگاه خود در مورد خلاقيت صحبت كرده بودند: دكتر عيسي جلالي، دكتر كوپال، خانم دكتر افضلالسادات حسيني، دكتر جليل صمدآقايي، خانم مهندس سارا سليمي و ديگران. كاربران تفكر مانند احسان قائممقامي (استاد بزرگ شطرنج)، آقاي بهروز فروتن (مديرعامل بهروز)، خانم جوان (كارآفرين)، خانم مدير گاوداري (كارآفرين) هم روايت خود از موضوع تفكر را داشتند. فرصت حضور كساني مانند دكتر حسن قاسمزاده و دكتر سيدمهدي گلستان هاشمي و ديگران نيز در محدوديتهاي زماني اين مستند داستاني نگنجيد. 10. در شرايط طراحي كردن همه چيز از ابتدا، يا آنچه TRIZ به ما ياد داده و بر آن تاكيد دارد، بايد اول طراحي محتوا به طور كامل انحام ميشد و بعد گفتنيها را بر اساس تخصص و حوزه دانشي هر كارشناس و كارآفرين به او ميسپرديم. با اين نگاه بايد ديدنيها را هم به تصويرهاي مرتبط و داراي بيشترين تاثير واگذار ميكرديم. حالا كه اين طور نبود بايد همه راشهاي ضبط شده و ديگر محتواي فيلم، توسط يك نگاه يكپارچهكننده دستچين ميشدند و كنار هم قرار ميگرفتند. آقاي علي كدخدازاده اين نقش را با عنوان سردبير محتوايي ايفا كردند. ايشان با منطق اثرگذاري محتوا و فرم، داشتههاي تصويري را توزيع كردند. 11. نامگذاري فيلم هم ماجراي مفصلي دارد. به گمانم آقاي مفيد نام فيلم را از ميان حدود 50 گزينه انتخاب كردند. الان به فهرست بيست و چند تايي پيشنهادي خودم نگاه ميكنم. شايد اگر تصميمگيرنده نهايي من بودم، نام ديگري را برميگزيدم اما تجربه و نگاه و سليقه محترم تهيهكننده باسابقه و مديري چون آقاي مفيد اين را گزيده و بينندگان نيز تا امروز به ياد سپردهاند. 12. اگر حجم اطلاعاتي كه فيلم ميدهد و ريتم ارايه آنها با شيوهاي كه ديده شده و ضرباهنگي كه داشته نبود، ميشد براي تيتراژ پاياني هم كار متفاوتي كرد. نظر تدوينگر و سازنده تيتراژ و تهيهكننده اين بود كه بگذاريم در پايان كار، بيننده مجال آرامگرفتن فكر و نرم شده نگاه داشته باشد. براي من تيتراژي كه در آن نقش همه تيم توليد پروژه و مالكيتهاي فكري جزء جزء كار (از ايدهها گرفته تا موسيقي و آدمها) مهم بود و هست.حتا آوردن فهرستي از كتابها و منابعي كه بدان رجوع شد و بينندههاي علاقهمند هم ميتوانند آنها را تهيه كنند و بخوانند ... باشد براي فرصتي ديگر. نتيجه اين كار تيمي و خروجي تلاش همه، ذهن برتري است كه دوشنبه 881014 ساعت 9 شب از شبكه تهران (شبكه 5 سيما) پخش شد. شنيدم كه بازپخشهايي هم از كانالهاي استاني داشته است. آنچه آوردم، همه از منظر شخصي بود و بيانگر نگاه خودم. براي اين يادداشت نمايندگي از تيم همكارم نداشتهام! بايد بروم و مجوزي هم از ايشان بگيرم و شايد نتيجه در روزنامهاي و نشريهاي چاپ شود. محصول، زاييده كار چند تيم در طراحي و پرورداندن محتوا، توليد پروژه و تدوين و ويرايش. از جايگاه مديران و تصميم و پشتيبانيشان براي پديد آمدن چنين اثري نيز نبايد بيتفاوت بگذريم. اميدوارم گشايشي اثرگذار براي تماشاي چنين برنامههايي در تلويزيون ايجاد شده باشد... |
||
|
|
|
|
|
ياد ماجرايي افتادم از سال 1373 (يا يك سال پيشتر و پستر). هنرجوي تئاتر فرهنگسراي بهمن بوديم. ياد پيمان سنندجيزاده و بهزاد شكارچي و عليرضا موقانلو و اسماعيل و ديگراني كه بعدتر از اين دنيا رخت بربستند و همه آنها كه هستند، به خير. آتيلا پسياني رفته بود براي بازي در خاكستر سبز حاتميكيا به بوسني و سيروس شاملو گويا تازه از ايتاليا به ايران آمده بود. آتيلا بازيگري درس ميداد و آتيلا تمركز بر پانتوميم داشت. حالا در فرهنگسرا، فقط سيروس شاملو معلمي نمايش ميكرد. ماجرا گذشت تا برنامهريزي براي اجراي نمايش «تصاوير شاعرانه» در تالار سنگلج. نمايش در روز اولين نمايش حكم خورد به نمايش بي نمايش و ماند در بايگاني. تا چند سال بعد كه دولت عوض شد و نگاهها تغيير كرد و بچهها در چارسوي تئاترشهر، با نام ديگري و تيم تغييريافتهاي آن را به كارگرداني شاملو اجرا كردند. اولين باري كه احمد شاملو را ديديم شبي بود كه قصد عزيمت به سفري تا اروپا را داشت. به گمانم اتريش ميرفت. به دعوت سيروس و پذيرش اين شاعر فقيد عازم فرودگاه مهرآباد شديم. خوش و بشي و اين جمله كه از او يادم مانده: «شماها چرا دماغاتون دراز شده! خب زمان ميگذره و نمايشتون اجرا ميشه. ما هم كه منتظريم تا بياييم تماشا...» سفر انجام شد و روزي شاملوي كوچك گفت كه شاعر بزرگ از تماشاي خونه مادربزرگه لذت ميبرد. حافظهام خطا نكند هاپو كومار هم يكي از شخصيتهاي دوستداشتني او بود. به واسطه يكي دو نوبت حضور كنجكاوانه پشت صحنه فيلم سينمايي «الو الو! من جوجوام» به خانم مرضيه برومند دسترسي داشتم. سيروس در پي تهيه نسخهاي از خونه مادربزرگه براي پدرش بود. با دفتر خانم برومند تماس گرفتم و ماجرا را برايشان گفتم. براي آنها هم باوركردني نبود. چند روزي گذشت تا اين كه نسخهاي از كل مجموعه را روي VHS آماده كردند و به دست مشتاق آن رسيد. حالا «خونه مادربزرگه» از خونه مادربزرگه برايم آمده و حدود 15 سال از اين ماجرا گذشته. از شاملو آثارش به جاي مانده، نميدانم سيروس كجاست، خانم برومند جوان و پرتحرك در مراسم نكوداشت ياد مسعود رسام با كسالت سخنراني ميكرد و روزگار همچنان ميگذرد... اگر دوست داريد در خاطراتتان دوري بزنيد، موسيقي سريال دوستداشتني موسيقي خونه مادربزرگه را با تركيبي از هادي و هدي و ... از اينجا برداريد http://www.koodakaneh.com/music/KHONEYMADARBOZORG.wma و ۲ دقیقه و ۲۵ ثانیه به آن گوش دهید. |
||
|
|
|
|
|
دانشآموز دبيرستان مفيد، دانشجوي مهندسي برق دانشگاه صنعتي شريف، دانشآموخته مؤسسه برنامهريزي و توسعه در نياوران، فوق ليسانس اقتصاد از ويرجينيا پليتكنيك و دكتراي اقتصاد از دانشگاه ويسكانسين ميلواكي آمريكا UWM، حالا به عنوان عضو هيات علمي در دانشكده بازرگاني دانشگاه ايالتي Clayton در جورجيا تدريس ميكند. مسيري كه از مهندسي برق به تمركزش بر اقتصاد خرد، بازر و خانوار رسيده است. او به دعوت دانشكده مديريت و اقتصاد دانشگاه صنعتي شريف به عنوان استاد ميهمان در دانشگاه خودش، لباس استادي هم به تن كرده است. امير تيمسار مهدي دادپي كه افتخارات فراواني در پيشينه او وجود دارد، پدر و الگوي علي دادپي است. جستجو درباره تيمسار مهدي دادپي منجر به دستيابي به اطلاعات جالب و خواندني و صد البته آموزنده ميشود. جالب است كه اگر دادپي را در وب جستجو كنيم يافتهها مربوط به اين خلبان دلاور است و اگر دنبال Dadpay بگرديم نتيجهها به پسر انديشمند او بازميگردد. محور بحثهاي ما در گفتگوي زنده روز از نو (برنامه صبحگاهي شبكه 2 سيما) اين موارد بود: 1. نگرانيهاي مردم و محاسبات روزمره ايشان در پي رخدادهاي جديد و سياستهاي اقتصادي در جامعه معمولا چهها و چطور است؟ (سهميه بنزين كم ميشود، پس ... | ماليات و عوارض ارزشافزوده از هر خريد خرد و كلان دريافت ميشود، آنگاه ... | قيمت بنزين آزاد خواهد شد و بدون سوبسيد، در نتيجه ... | آرد ديگر به قيمت دولتي عرضه نميشود، به همين دليل ...) 2. چطور ميشود كه پيشبينيهاي مردم و گاهي كارشناسان مبني بر فلان تغيير و روند در حيطه اقتصاد جامعه و خانواده درست از آب در نميآيد؟ (اگر بنزين سهميهبندي شود، قيمت خودروهاي پرمصرف پايين ميآيد. اگر براي تهيه بنزين وارداتي با تحريم روبهرو شويم، خودروهاي CNGسوز گرانتر ميشوند. اگر لبنيات را بدون سوبسيد عرضه كنند، هزينه درماني خانوار افزايش مييابد. اگر ...) 3. چطور بايد دخل و خرجمان را در شرايطي كه صحبت از تغييرات اقتصادي و سياستهاي اقتصادي در جامعه ميشود، جور كنيم؟ 4. مردم دنيا و دولتهاي دنيا، در شرايطي مثل بحران جهاني يا تغييرات سياستهاي اقتصادي چه رفتاري را بروز ميدهند و پيش ميگيرند؟ 5. مردم ما با وضعيت پيشبيني جهش قيمت در سال آينده ايران، يا افزايش بيكاري كه در برخي كارشناسيها ميخوانند يا ميشنوند بايد براي خودشان چه رويكردي را دنبال كنند؟ به اندازه فرصتي كه در برنامه داشتيم در مورد اين مباحث صحبت شد و ناگفتههاي بسياري هم ماند. |
||
|
|
|
|
يادداشتي كه در صفحه 2 شماره 265 كليک به تاریخ 881013 چاپ شد را در اين ضميمه هفتگي روزنامه جام جم میخوانيد. تيتر اين يادداشت در نقش رابينسون كروزوئه است.
كاربرد مسيريابهاي ماهوارهاي در زندگي معاصر
در نقش رابينسون كروزوئه
نه در همه جاي دنيا، اما در كشورهايي كه زمان مهم است، شما بدون نقشه، آدمي سرگردان فرض ميشويد. نقشه در دست داشتن يعني تلاش آگاهانه براي يافتن مقصدي كه ميدانيم وجود دارد اما دنبال كجايي و چگونگي دسترسي به آن هستيم.
تعداد پرسشهاي يك غريبه را در جايي كه نقشه وجود دارد با جايي كه نقشهاي در كار نيست ميتوان مقايسه كرد. انتخاب با ما است كه اندك بپرسيم و بهجا، يا بسيار و از همه كس. اين خواندن مختص نقشه نيست، توان خواندن يك نمودار، شكل يا تصوير و تحليل اطلاعات آن از جمله چيزهايي است كه در آموزشهاي مدرسه و دانشگاه نيز مورد توجه قرار ميگيرد. اگر تجربه آزمونهاي بينالمللي سنجش دانش يا مهارت را داشته باشيم ميتوانيم نمونههاي اينچنيني را برشماريم. براي مثال ميتوان به آزمون IELTS زبان انگليسي اشاره كرد كه در آن، خواندن، درك و تشريح نمودار و جدول اهميت دارد. استاد فقيد ما دكتر محمدحسين سليمي كه نامش با دانش نوآوري نظاميافته و TRIZ پيوند بهياد ماندني خورده است ميگفت براي اين كه هر نوشتهاي را خوب بفهميد، آن را به يك نمودار تبديل كنيد؛ حتي كتابهاي داستان و رمانها را. او براي نگارش يك مقاله، اول نقشه محتوا را روي كاغذ ميآورد و بعد آن را بخشبخش ميساخت و مينوشت.اين روزها كه نقشهها و مسيريابها به بازار ايران آمدهاند و با داشتن يك گوشي همراه، ما را با صوت و تصوير در يافتن مقصد و رسيدن به آن راهنمايي ميكنند، نقشهداري و نقشهخواني اهميتي خاصتر ميبايد. پيشتر سخن از ضرورت داشتن نقشه بود و كمكي كه به ما ميكند و حالا با داشتن ساده و رايگان نقشهها روي تلفنهاي همراهمان، توان خواندن نقشه و كار با مسيريابها اهميت مييابد. دوستي ميگفت تصور كنيم كه رابينسون كروزوئه يا كريستف كلمب از اين گوشيهاي امروزي داشتند و نقشه دنيا و شهرها و دريا و ابر و باد و مه و خورشيد و فلك هم در آن بود. چه ميشد و چه ميكردند؟ و ميتوان ادامه داد كه هر يك از ما در دنياي امروز مثل يك كريستف كلمب يا رابينسون كروزوئه باشيم؛ دنبال چه و كجا ميگرديم و چطور آن را مييابيم و بدان ميرسيم؟ حجم اطلاعات دنيا و شيوههاي ارايه آن به حدي دگرگون شده است كه نياز داريم بهجاي خواندن صدها صفحه متن، به نمودارها و شكلها و نقشهها رجوع كنيم. مرور كردن يك وبسايت و گشتن در آن براي يافتن چيزي كه ميخواهيم با پرسه زدن در آن سادهتر است يا نگاهي به نقشه سايت و فهرست محتوا؟ اينروزها نقشهخواني و پيدا كردن موقعيت به ايستگاههاي اتوبوس و محيطهاي شهري هم تسري يافته است. با نقشههاي راحتتر و آگاهانهتر به مقصد خود ميرسيم. شماره خبر: 100863808884. يكشنبه 13 دي 1388 - ساعت 19:01. اصل مطلب در وبسايت جامجم آنلاين به نشاني http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100863808884 |
||
|
|
|
|
|
قصهاي از يك سفر فرنگي دارم كه براي خودم جالب است. دست كم بخشي از آن سفر اين طور به يادماندني شد! از تهران بليت رفت و برگشت تهران ـ آمستردام ـ فرانكفورت ـ تهران داشتم. فرودين 1387 بود. بليت را در كاوري به من دادند و گفتند حتما 72 ساعت قبل از پرواز آن را بايد در دفتر فروش فرانكفورت Confirm كني، اگر نه ممكن است صندليات به كس ديگري فروخته شود. قبل از ترك آمستردام، به كاور كه شماره تلفن دفترهاي فروش در سراسر دنيا روي آن درج شده بود، مراجعه كردم. هيچ شماره كد بين شهري و پيششماره كشوري روي آن درج نشده بود. مسافر محترم ـ كه هميشه برايش اقامتي خوش و پروازي به ياد ماندني آرزو ميشود ـ بايد خودش حدس ميزد كه مثلا كد آلمان چند است و كد فرانكفورت كدام. حالا اين دو را يافتم و شماره ميگرفتم. اشغال بود. 1 روز كاري و در فاصلههاي كوتاه مدام شماره ميگرفتم، باز هم اشغال بود. شنبه بود و من بايد يكشنبه از آمستردام به بروكسل و ايپر در بلژيك ميرفتم و دوشنبه جلسهها و كار و غروب از همانجا راهي استراسبورگ فرانسه ميشدم و سهشنبه هم به تهران بازميگشتم. از اين همه اشغالي به شماره تلفن شك كردم. وسط خيابان لپتاپ را باز كردم و از يكي از شبكههاي بدون سيم پرسرعت (خيلي پرسرعت) به اينترنت و سراغ وبسايت ايراناير رفتم. شعبه فرانكفورت را پيدا كردم و ديدم شماره تلفن چيز ديگري است! در حقيقت 2 رقم آن روي كاور جابهجا چاپ شده بود. شماره درست را گرفتم و گفتند كه ما فلان روز تا فلان روز كار ميكنيم و از اين ساعت تا اين ساعت و خلاصه آن ساعت ديگر كسي نبود كه پاسخم دهد. ايميلي زدم به مدير دفتر فروش فرانكفورت تا شايد خودم را نجات داده باشم. البته هيچ اميدي به جدي گرفته شدن نداشتم! سر آخر اين قصه ادامه يافت تا از دانشگاه استراسبورگ زنگ زدم و شنيدم كه شانس آورديد طبق روال اداري ليست را نبستيم، اگر نه صندلي شما كنسل ميشد! ايميلي چك نشده بود و شانس مرا در ليست قرار داد. آن كاور در تيراژ چندين هزار، به دست هزاران مسافر داده ميشود، بدون كد، بدون پيششماره ... البته سفر و تيم پروازي خيلي خوب بودند. قصه كاور را براي مديرعامل وقت و مديران ارشد ايرلاين محبوبمان هم حضورا نقل كردم. به گمانم بيشتر برايشان قصه جالبي بود. آن كاور، يادگار مهمي است از آن سفر! |
||
|
|
|
|
|
در مورد تبليغات با دكتر احمد روستا صحبت ميكرديم. پارسال. يكي از گفتگوهاي مفصلمان براي همفكريها در مورد روز از نو بود. رسيديم به اين كه مفهوم خوب را بايد براي بيننده متنوع يك برنامه تلويزيوني با مثال و مصداق همراه كنيم تا برايش به ياد ماندني شود و بتواند براي ديگران نقل كند. دكتر روستا گفت 2 مثال ويژه وجود دارد كه چطور بدون هياهو و هزينه زياد ميتوان چيزي را به ديگران معرفي كرد و Word of Mouth به راه انداخت. يكي در مورد جگركيها بود. اين كه چقدر ساده كمي ذغال عمل ميآورند و تكهاي چربي روي آن مياندازند و اين يعني ما هستيم بفرماييد. بعد هر دو ياد بينراهيهايي شمال افتاديم. بعد به طور ويژه راجع به محرم گفتند. چطور اتفاقي سالها پيش افتاده و مغلوب ميدان هم بودهايم، اما هر سال در موعد مشخص همه با عشق و علاقه از جيب هزينه ميكنند و تازه با هم رقابت هم دارند در اين كه بساط نذري باشد و هيات و خودجوش روايت عاشورا و تاسوعا و حسين (ع) تكرار شود. تكراري كه هميشه تازه است. يعني ميشود روزي كه در دنيا خوني نريزد تا بر شمشيري پيروز شود، حق هويدا شود و باطل تيره گردد! يا حتا خقيقت بيايد و با چهره واقعيت يكي شود؟ |
||
|
|
|
|
|
با اولين پرواز صبح، از تهران به بندرعباس ميرفتم تا براي سخنرانيام در جمع اعضاي انجمنهاي دوستي با كودكان به حاضران هتل هرمز ملحق شوم. وقت پذيرايي كه شد، دستم را به سوي زبانه نگهدارنده ميز غذا از پشتي صندلي جلويي بردم. نگاهم به برچسبها رفت و متعجب به فكر فرو رفتم! اول به حافظه خودم ترديد كردم. براي رفع ترديد به صندلي ديگري چشم دوختم. آن چه ديدم را شما هم ميبينيد:
آن چه مرا به درنگ برد واژه FLOTATION چاپ شده روي برچسب هشداردهنده صندلي بود. مشخص بود كه در ترميمها و بازسازيها اين برچسب را چاپ كردهاند. اين هم تصويري است كه در صندلي ديگر ديدم:
شكر خدا اينجا درست بود: FLOATATION فكر كردم اگر مسافري خارجي سوار هواپيما شود يا دانشآموزي كه در حال زبانآموزي است چه در ذهن ميگذراند. موقع پياده شدن، آخرين نفر بودم و با دو مهمانداري كه نزديكم بودند (يك خانم و يك آقا) طرح مساله كردم: «اگه ممكنه يه نگاهي به اينجا بيندازيد، جالبه!» آمدند و كمي نگاه كردند و گفتند و بعد متعجب پرسيدند: «خب! مگه چيه؟» گفتم: «اين برچسب را ميگويم.» و شنيدم مگه اشكالي داره. گفتم: «نه ممنون!» بعد به خيلي چيزها و شعارهاي خطوط هوايي، مسؤوليتهايشان و ... فكر كردم. |
||