|
|
|
|
|
ماشين رو پارك كردم و راه افتادم به سمت سر كانال و پيچيدم تو اصلي به سمت جنوب خيابون. رسيدم به «غنچه». ميگم: مسعود خان نميدونم چي ميخوام! ميگه: براي كي ميخواي؟ ميگم: براي خانومم! ميگه: بيست و چند سال؟ عدد درست سن و سال رو ميگم. ميگه: پرتحرك؟ جواب ميدم. ادامه ميده: مامانه؟ ... چند سالشه اين پسر؟ شير ميخوره هنوز؟ كارشون چيه؟ كجا؟ كفش و لباس چيا ميپوشن؟ وقتي جواب همه رو ميگيره، ميره گوشه مغازه، سمت راست پيشخوان و با خودش دو تا شيشه ميياره. دو تا برش مقوا رو بهشون اسپري ميزنه و تو هوا ميچرخونه و يه چرخ سريع هم جلوي صورت من ميزنه و بعد ميگه: حالا كدوماشون بهتره؟ قيمت رو ميپرسم و كادو ميكنه و ميده بهم. ميگه: مباركه! نگاهش ميكنم. ادامه ميگه: عيد رو هم ميگما ... بهم زنگ بزن و بگو نظرش چي بود. حتا نديدم ماركش چيه. بيشتر به قدم به قدم راه بردن مشتري با ويژگيها و خواسته مبهمش تا رسيدن به راهحل و نتيجه، فكر ميكردم. ازش كارت ويزيت هم خواستم كه اگر از نزديكان كسي سراغ گرفت بدم. يادآوري ميكنه كه: يادت باشه 3 چيز رو به كسي لو ندي! خياطت، آرايشگاهت و عطرفروشيات! بعد هم دو تا كارت مغازهش رو بهم ميده. قبل از خروج از مغازه هم يه اسپري خوشبو رو از روي ويترين پشتش بر ميداره و به سر و دست و لباس من ميزنه. ميگه همه بايد از اينجا خوشبو برن بيرون. چه خريد كنن چه نه!
|
||